محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1138

تاريخ الطبرى ( فارسي )

در مقابل اين حادثه چگونه است و از رفتار شما خوشدل شدم . » و بطريقان وى را سجده كردند و بگفت تا درهاى قصر را بگشودند و آنها برفتند . ابن اسحاق گويد : وقتى دحية بن خليفهء كلبى نامهء پيغمبر را به هرقل داد به دو گفت : « به خدا مىدانم كه رفيق تو پيمبر مرسل است و همانست كه منتظر او هستيم و در كتابهاى خويش مىيابيم ، ولى از روميان بر جان خويش بيم دارم و گر نه پيرو او مىشدم . پيش ضغاطر اسقف برو و كار رفيق خودتان را با او بگوى كه او ميان روميان از من بزرگتر است و سخنش نافذتر است و به بين چه مىگويد . » گويد : دحيه پيش اسقف رفت و حكايت نامهء پيمبر را كه براى هرقل آورده بود و او را به اسلام دعوت مىكرد با وى در ميان نهاد . ضغاطر گفت : « به خدا رفيق تو پيمبر مرسل است ، و ما او را به صفت مىشناسيم و نام او را در كتابهاى خويش مىيابيم . » آنگاه برفت و جامهء سياه از تن در آورد و جامهء سپيد پوشيد و عصاى خويش برگرفت و به نزد روميان رفت كه در كليسا بودند و گفت : « اى گروه روميان ، نامه اى از احمد آمده كه ما را سوى خدا عز و جل مىخواند و من شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و احمد بنده و فرستادهء اوست . » و روميان يك دل بر او تاختند و چندان بزدندش كه جان داد . و چون دحيه پيش هرقل بازگشت و حكايت بر او فرو خواند ، گفت : « با تو گفتم كه ما از روميان بر جان خويش بيمناكيم ، ضغاطر پيش آنها بزرگتر از من بود و سخنش نافذتر بود . » خالد بن يسار گويد : وقتى هرقل مىخواست از سرزمين شام سوى قسطنطنيه رود و اين به سبب خبرى بود كه از كار پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم شنيده بود ، روميان را فراهم آورد و گفت : « اى گروه روميان من چند چيز را به شما عرضه مىكنم كه در آن بنگريد ؟ » گفتند : « چيست ؟ »